15


یک هفته از مدرسه نرفتن آنه میگذشت. توی این مدت اون درسهاشو توی خونه میخوند، به ماریلا تو کارهای خونه کمک میکرد و بعدازظهرها هم چند دقیقهای دیانا رو میدید. آنه هنوز هیچ تصمیمی برای برگشتن به مدرسه نگرفته بود. اون هروقت به گیلبرت بلایت فکر میکرد از شدت عصبانیت نمیدونست چیکار کنه. همین فکرها باعث شد فراموش کنه در سس رو ببنده و این باعث آبروریزی بدی جلوی مهمونهای ناخونده شد...
دیالوگهای جالب این قسمت:
«_چرا گریه میکنی آنه؟ اتفاقی افتاده؟
+به خاطر دیانا گریه میکنم...
_چی شده؟ نکنه مریضه؟!
+من دیانا رو خیلی دوست دارم و نمیخوام از دست بدمش. هرچند ممکنه این اتفاق یه روزی بیفته. چون اونم مثل همهی دخترای دیگه ازدواج میکنه و شاید به خاطر کار شوهرش بره به یه شهر دیگه و مجبور بشه منو تنها بذاره. اونوقت من باید چیکار کنم؟ هیچی! از دست شوهرش عصبانی بشم چون به خاطر کارش دیانا رو از من جدا میکنه. اصلاً دوسش ندارم. عروسیشونم نمیرم! خودمو میزنم به مریضی! نه! این کار عاقلانه نیست... من حتماً باید به عروسیاش برم و ساقدوشش باشم. دلم میخواد اونو تو لباس عروس خانوما ببینم. لباس سفید بلند با تور ظریفی که دور سرش بسته و باوقار ایستاده و تو دلش میگه: «امیدوارم یه روزی هم آنه عروس بشه و منم برای دیدن اون روز مثل همیشه کمتوقع منتظرم!»
«_راستی درس و مشقت تموم شده؟ اگه اینطوره، حالا بیا پایین درس آشپزی رو ادامه بدیم.
+نمیتونم... چون وقتی آدم به آینده فکر میکنه نمیتونه خودشو با کارهای سادهای مثل آشپزی مشغول کنه...
_چه حیف شد! چون من میخواستم امروز درست کردن شیرینی شکلاتی رو بهت یاد بدم. همونی که تازگیا تو خونهی خانم ریچل خوردی. ولی اگه ترجیح میدی اینجا بشینی و به این فکر کنی که دیانا ده سال دیگه قراره ازدواج کنه بهتره که شیرینی رو فراموش کنی!»
«اگه این فر، یه فر جادویی بود و هرچی توش میذاشتی خیلی خوب درمیاومد، هرگز نمیتونست اینهمه برای آدم لذتبخش باشه. چون هرگز نمیتونستی بفهمی که دستپخت تو خوب بوده یا جادوی فر بوده!»
پ.ن: توی گرین گیبلز پاییز از راه رسیده. کاش پاییز به اینجا هم رسیده بود...